|
|
|
|
|
ديماه يكي از پرمناسبتترين ماههاي سال براي برگزاري جشنها و شادي كردن است. شايد بتوان آنرا ماه شادي ناميد چرا كه پرآيينترين و پس از فروردين شادترين ماه ايراني است. چهار جشن ديگان كه در سالنماي زرتشتيان در روزهاي اورمزد و ديماه (25آذرماه)، ديبآذر و ديماه (2دي)، ديبمهر و ديماه (9 دي) و ديبدين و دي ماه (17 دي) برگزار ميشود، دي ماه را از نظر جشنهاي ماهيانه بيمانند كردهاست. اگر مناسبتهاي ديگر اين ماه مانند شبچله (يلدا) و زايش حضرت مسيح -كه هر دو ريشه در زايش ميترا و آيين مهر دارند- و همچنين آغاز سال نو ميلادي را نيز پيش چشم بياوريم، ميبينيم كه اين سخن پذيرفتنيتر ميشود. «جشن» از واژهي «يسن» به معني ستايش پروردگار آمده است. زرتشتيان شادي را يكي ازروشهاي ستايش پروردگار و سپاسگزاري از آفريدههاي نيك اهورامزدا ميدانند به همين دليل واژهي «جشن» با آداب و رسوم ديني آميختهشدهاست و معنايي متفاوت نسبت به «بزم» و «سور» پيدا كردهاست. از سويي ديگر نيز «دي» به معني «دادار» و «پروردگار» آمده و از اين رو برگزاري چهار جشن بهنام ديگان در اين ماه بر وزن ديني آن ميافزايد. از كتيبههاي هخامنشي كه از شادي به عنوان نخستين و مهمترين آفريدهي اهورامزدا پس از انسان يادشدهاست، از شمار زياد جشنهايي كه در سالنماي زرتشتيان رد پاي آن پيداست و از پيام انديشهبرانگيز گاتها كه در جايجاي آن انسان به نيكي كردن و تلاش براي آباداني و پيشرفت جهان و خشنود نمودن روان آفرينش (نهتنها انسانها) فراخوانده شدهاست، ميتوان دريافت كه در گذشته ايرانيان شادي را يكي از ويژگيهاي نيك انساني و بالنده و بالابرندهي خرد ميدانستهاند. فردوسي ميگويد: چو شادي بكاهد، بكاهد روان خرد گردد اندر ميان ناتوان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:48 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
زردی من از تو سرخی تو از من ( اين نغمه در جشن چهارشنبه سوری هنگام پريدن از روی بوته های آتش که جلوه ای از شرارهای شفق گون آتش را در رخسار پرنده نقاشی می کند، شور و شيدايی ديگری را آواز می دهد. ) جشن با نقل پاشون بر سر چله زری ادامه می يابد، چله زری نقل هايی که روی سر و دوربرش ريحته شده است، جمع می کند و يک دانه نقل به زن و يک دانه به مرد می دهد. زن نقلش را به مردش می دهد و مرد نيز نقل را به زنش. سپس دو زن، چله زری را از روی تخت بلند می کنند، پدر چله زری در سمت جلو و برادرش در پشت سر و مادرش در سمت چپ، چله زری را رو به سوی خانه اش می برند و نوازندگان می نوازند و مردم پايکوبان می روند تا به خانه چله زری برسند. در خانه، پدر اناری به دست چله زری می دهد. چله زری انار را دون می کند، نخست خود چند دانه می خورد. باور چنين دارند که دختر شوی نکرده اگر يک دانه از اين انار به نيت شوهر کردن بخورد، حتماً در سال آينده به خانهء بخت خواهد رفت... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:45 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
«يلدا» شبي به طولتمام تاريخ «يلدا» لغتي سرياني است، به معناي ميلاد و تولد. اين را دهخدا ميگويد. ظاهرا همه چيز از ايران و آيين مهر و جشن ظهور ميترا آغاز ميشود كه در گردشي تاريخي دوباره به ايران باز گشته است. در قرن سوم و چهارم ميلادي كه خاخامهاي پيشروي يهودي، پيامبري جديد به نام عيسيبن مريم خلق ميكردند روز تولد او را با اقتباس از ايرانيان گرفته و روز جشن ظهور «ميترا» را تولد عيسي شمردند. مخلص كلام شب يلدا به اين دليل يلدا ناميده ميشود كه «ميترا» و «مسيح» در اين روز متولد شدهاند. اما معروفيت اين شب در ادبيات به دليل طولانيترين شب سال بودن است فراق معشوق و گيسوي يار هميشه به اين شب موصوف ميشده است. اما اين، تنها روايتي نيست كه از شب يلدا موجود است. شب يلدا، درازترين شب سال است شب «چله». در ايران با ستان يعنی۷۰۰۰ سال پيش از امروز که از چين تا يونان بوده است در طولانی ترين شب سا ل دردامنه کوههای پامير(ميترا) چشم به جهان گشود و آن شب را سبب تولد ميترا، يلدا نامگذاردند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:35 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ موشی از سوسک گیر کوچک حمام
راهی به قصه های کاهی من وا نمیکند یادش نباد باتو که تا صبح گلهای ماه دیده را پژمرده رها کردیم یادش نباد من با تو برف های ریزه قطبی را تا صبح لگد کردیم شبها به خواب کدام پریزادی که در آغوشش بر روی شعرهای نگفته مچاله خر غلت میزنی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:28 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
آینده ام ابدیتی ست که هیچ راه نشانم نمیدهد
منادیان بشارت صلیب سال های عبث مارا بدوش می کشند گهواره کودک گریان را دستی از غیب هم تکانی نمیدهد ای قصیده باستانی مارا در انتهای کدام بیت خواب می کنی؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:22 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوان من تویی ای شمس نامده رفته
سی سال رنج بردم و مردم برای تو آغوش برگشا که به فردوس برندم هر لحظه در کنار تو شعریست هر شب قصیده ای بلند با مطلع موهای تو نامت بلند باد همآورد مهر بانوی آبها همچو رستم نشان مپرس ز بی نشان قلبت نباد خشکیده جلگه سیستان حالت چنین نباد پاییز سر رسیده ام عاشق نه که دل بریده ام سهراب جان بدر نبرده ام از کارزار روزگار لختی درنگ کرده اجل اینک کنار گور آرمیده ام قلبی اگر نداری و با عشق دل خوش نداشته ای با من به کین مکوش سیاوش زآتش پریده ام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:40 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها که میشوم
تو در نظرم می آیی آرام آرام با عینکی بر روی چشمهایت پیر شدی انگار از دور به من سلام میکنی شاید کسی را دیدم که تو بود و تمام موهای تو تاب می خورد پشت سرش شاید تو رختهای خیس را آب می کشیدی و من ... بی تو سیگار چقدر می چسپد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:15 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام فروردین با فر و دین با سوسن و نسرین وه که چه گلعذار آمدی به محفل دیرپای اهورایی به سفره سبز آریایی نوروز شکوفه ریز قدمت لاله های سرخ دختران دشت اندوه یک عمر منتظر آمدنت
پیچک پرپیچ خشکانده زمستانم : گوشوار سبز یک باغ از بهارت باد و خورشیدم پریشان باد از گیسوی سبزت مست چه نیکو نوشتی بر مزار زرتشت شاد زی و خوش نشین در قلب های سرزمین از تو سبز که عشق بی یاد تو پندار بی ارزشی است وبه نامت خرد گوهریست نیک سرشت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:39 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد
کم کم دارم میشم مال عهد بوق!داشتم به اون وقتا فکر میکردم که بابام یه جفت کفش ورزشی خریده بود هفتصدتومن!و تا یه هفته بهم غر میزد! از کفشای مردونم برات بگم از وقتی که یادم میاد تو انباری دو سه تا کارتن کفش بود.هر من بزرگتر میشدم روی کفشا هم بیشتر خاک مینشست تا اینکه رفتم کلاس اول راهنمایی.بابام شب صدام کرد تو اتاقش و بهم گفت:پسرم تو دیگه بزرگ شدی و باید بیشتر مواظب بجه ها باشی و... کلی نصیحتم کرد که تا سالها بعدش گاهگاهی تکرارشون میکرد!بعدش پشت سر بابام راه افتادم بطرف اتاق انباری.دیدم رفت سراغ همون کارتن های کفش که انگار با من بزرگ شده بودن! چند جفت کفش بیرون آورد و شماره هاشون رو نگاه کرد و از من پرسید شماره پاهات چنده؟ پاهام ۳۵ یا ۳۶ بودن ولی کوچکترین کفشها شماره ۴۱ بود!گفتم بابا اینا برا من بزرگن از پام در میان!دردسرتون ندم یه جفت کفش پام کردم .بابام خدابیامرز هم یه به به و چه چهی نثارم کرد و از فردا صبح من موندم و اون کفشها و مدرسه و بچه ها!یه حروم زاده ای هم بهشون یاد داده بود بگن کفشهای میرزا نوروز! چه دعواها که بخاطر کفشا نکردم و چه کتکایی که زدم و خوردم! یه وقتایی عصرا بابام که میخواست بره بیرون منو هم با خودش میبرد که تو خونه نباشم فتنه درست کنم!اخه به از خودتون نباشه خیلی بچه خوبی بودم! تو راه هر قدمی که ورمیداشتم جوری نوک کفشم رو زمین میزدم که زودتر پاره بشن و ازشون خلاص بشم که دیدم یه چیزی خورد پس کله ام! بهم گفت: کره خر مگه نمیتونی مث آدم راه بری؟ گفتم از این کفشا خوشم نمیاد یه کفش دیگه میخوام! گفت: بچه این همه کفش تو خونه هست تو هنوز میخوای بری کفش بخری؟ فهمیدم که از کفش خبری نیست ولی اینجوری حداقل دلم خنک میشد!سر دو ماه کفشا رو جنان پاره پوره کردم که نمیشد نگاهشن بکنی ولی خودم مثل بچه ادم رفتم سر کارتن و یه جفت کفش دیگه ورداشتم و پوشیدم!!اینم از بزرگ شدن ما!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:56 توسط حمید فروهر
|
|
||
|
|
|
|
|
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هرکه عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 3:16 توسط حمید فروهر
|
||